سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سلام محب برمحبان حسین ع
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو |  Atom  |  RSS 
بپرهیزید از صولت جوانمرد چون گرسنه شود و از ناکس چون سیر گردد . [نهج البلاغه]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :130211
بازدید امروز :54
بازدید دیروز :57
» درباره خودم
» لوگوی وبلاگ
سلام محب برمحبان حسین  ع
» لوگوی دوستان



















» آوای آشنا
» دل نوشته 6

خدایا شکرت

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/10:: 12:30 صبح | نظرات دیگران ()

    » دل نوشته 5

    اسرار زندگی  
    هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
    خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد یکی از فرشتگان پاسخ داد :در زمین دفن کن.
    دیگری گفت : در اعماق دریا جای بده .
    یکی دیگر پیشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
    خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما می گویید انجام دهم ، تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند . اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد .
    یکی از فرشتگان در جواب گفت: بله درک می کنم ، پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده.
    هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد.
    خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
    پس بدین ترتیب اسرار زندگی در وجود همه ما جای دارد



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/9:: 2:25 صبح | نظرات دیگران ()

    » دل نوشته 4

    مسافر
    کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.
    کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
    مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
    و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
    مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
    هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود.
    درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
    درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
    درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
    درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/9:: 2:22 صبح | نظرات دیگران ()

    » دلنوشته 3

    نشانه حیات  
    یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
    شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
    برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد!
    ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم!



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/9:: 2:21 صبح | نظرات دیگران ()

    » هرگز فراموش نکنم

    هرگزفراموش نکنم

    یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
    نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
    خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
    که تنها دل من ؛ دل نیست

    یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
    به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
    یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
    و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
    یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس
    فقط به دست دل خودش باز می شود
    یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را
    پنهان نکنم تا تنها نمانم             

     



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/2:: 6:29 عصر | نظرات دیگران ()

    » حواسمون جمع باشه

    حواسمون جمع باشه؟!

     

    یکی بود یکی نبود. در روزگاری دور مردی بود که همه زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت ‌سر گذاشته بود. وقتی مرد، همه می‌گفتند به بهشت رفته، آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رود، هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم نبود، اما به هر حال به بهشت می‌رود.

    روح مرد بر سر دو راهی بهشت و جهنم ایستاده بود. دربان نگاهی به اسامی کرد و چون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد، زیرا جهنم هیچ نیازی به دعوتنامه یا کارت‌ شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم شد. چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت و گفت این کار شما تروریسم خالص است.

    مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت آن مرد را به دوزخ فرستاده‌اید و از وقتی او آمده کار و زندگی ما را به هم زده و از وقتی که رسیده به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد، در چشم‌هایشان نگاه می‌کند و به درد و دلشان می‌رسد و با عشق آنان را می‌بوسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت‌وگو می‌کنند، همدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. آخر دوزخ که جای این کارها نیست لطفاً این مرد را پس بگیرید.

    به خاطر بسپاریم، با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.

     



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/1:: 1:28 صبح | نظرات دیگران ()

    » دعا

    دعا  
    خدایا در زندگی هر گز تورا از یاد نمی برم
    گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را به من عطا کردند.
    اما تو هستی که موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی!
    خدایا !اگر با من باشی
    چه کسی می تواند علیه من باشد؟
    اگر من با تو باشم
    چگونه ممکن است که دشوار ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟
    خدایا چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت
    صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،
    اما من آن را نمی شنوم .
    مرا به اعماق درونم ببر
    و همواره به عنوان یگانه پناه گاهم به تو رو کنم.تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم
    مرا بیاموز که پیوسته تو را بجویم



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/1:: 1:7 صبح | نظرات دیگران ()

    » دل نوشته 2

    مناجات  
    خدایا ! مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده.
    بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بکارم.
    هرجا آزردگی است ، ببخشایم . هرجا شک حاکم است ، ایمان و هرجا یأس است ، امید . هرجا تاریکی است ، روشنایی و هرجا غم جاری است ، شادی نثارکنم.
    الهی ! توفیقم ده که بیش از طلب همدردی ، همدردی کنم .
    بیش از آنکه مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم .
    پیش از آنکه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زیرا در عطا کردن است که
    می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده میشویم و در مردن است که ، حیات ابدی می یابیم.



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/8/30:: 1:21 عصر | نظرات دیگران ()

    » دل نوشته 1

     

     

     

     

    چرا؟

    بعضی ازما آدمها هر چیزی راکه دوستش داریم وبهش عشق می ورزیم  آنطور که می خواهیم وآنطور که زاییده افکارمان هست  برایش ارزش قایل و بهش نزدیک می شویم وبعد مدعی تقرب هم خواهیم شد  که این خود با  مقوله عشق وعاشقی بس منافات دارد

     



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/8/30:: 1:6 صبح | نظرات دیگران ()

    » 1سوال؟


    سؤال : چرا انسان باید همه ی امور خود را به خداوند واگذار کند ؟
    پاسخ : بهترین و وسیع ترین راه برای پیشرفت معنوی انسان اینست که همه ی امور خود را ؛ چه پاک و چه ناپاک ؛ به خداوند بسپارد . اگر همه ی امور را به خداوند می سپارید ؛ مطمئن باشید که خداوند همه ی آنها رو و حتی بدترینشان را می پذیرد ؛ تغییر میدهد و به خیر و نیکی تبدیل میکند . ماهیت آنچه به خداوند می سپارید اهمیتی ندارد ؛ بلکه این نکته اهمیت دارد که شما همه ی امور خود را به خداوند تقدیم می کنید . همه ی امور خود را به خداوند بسپارید تا با ؛ عادت پیوسته اندیشیدن به خداوند آشنا شوید . این کار سبب تحول شما خواهد شد.



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/8/30:: 12:49 صبح | نظرات دیگران ()

    <      1   2