سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سلام محب برمحبان حسین ع
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو |  Atom  |  RSS 
خداوند ـ تبارک و تعالی ـ، شخصی را دوست دارد که در میان جمعیّت، بی آن که هرزه درایی کند و ناسزایی گوید، شوخ باشد، با تفکّرش تنها شود، با عبرت ها خلوت گزیند، و با نماز، شب زنده داری کند . [امام باقر علیه السلام]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :130216
بازدید امروز :59
بازدید دیروز :57
» درباره خودم
» لوگوی وبلاگ
سلام محب برمحبان حسین  ع
» لوگوی دوستان



















» آوای آشنا
» آزادی

آزادی
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه : برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست .



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/18:: 4:4 صبح | نظرات دیگران ()

    » زندگی سالم

     

    سلام...

    امروز میخوام یه کم از اونایی بگم که مشتاقانه در سرزمین گرم عشق نشستند و بی اختیار و ناخواسته از این وادی احساس پر کشیدند...

    میخوام از عزیزانی بگم که چون شمع در این راه سوختند و امید از همه جا بریدند...

    دعا می کنیم که خدامون بهشون صبر و پایداری بده...همین

    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهی به جز گریز برایم نمانده بود
    این عشق آتشین پر از درد و بی امید
    در وادی گناه و جنونم کشانده بود

    رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
    با آبهای دیده ز لب شستشو دهم
    رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

    رفتم مگو مگو که چرا رفت،ننگ بود
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
    بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

    رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی
    رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

    من از دو چشم روشن و گریان گریختم
    از خنده های وحشی طوفان گریختم
    از بستر وصال به آغوش سرد هجر
    آزرده از ملامت وجدان گریختم

    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
    دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
    میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
    مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

    روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
    در دامن سکوت به تلخی گریستم
    نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
    دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

     



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/9/3:: 2:5 صبح | نظرات دیگران ()

    » چهره ملکوتی کردارها

    چهره ملکوتی کردارها

     

    هر گفتار و کرداری باطن و ملکوتی دارد غیر از ظاهرش. خواستند ملکوت پنج چیز را نشان یکی از پیغمبران بدهند (مطابق روایتی که از حضرت صادق علیه‌السلام رسیده است)1 . از جانب ملکوت به پیغمبر گفتند: فردا اولین چیزی که دیدی آن را بخور، دومین چیزی که دیدی دفنش کن‌ و رویش خاک بریز، سومین چیزی را که دیدی نگه‌ دار، چهارمین چیزی که دیدی مأیوس و محرومش نکن، از پنجمین چیزی که دیدی فرار کن.

    گفت: چشم. فردا که شد، عالم ملکوت برایش آشکار شد. اولی  چیزی که دید کوه عظیمی بود که جلویش پیدا شد. با خود گفت به من گفته‌اند هر چه دیدی بخور، خدای این کوه گفته است، من چه کار کنم؟ خودش را قانع کرد. گفت به من دستور داده‌اند بخور، پس می‌شود خورد، بروم نزدیک، اگر نمی‌شد بخورم نمی‌گفتند. حرکت کرد آمد به طرف کوه، دید هر قدمی که برمی‌دارد، کوه کوچک می‌شود، هر چه او نزدیک‌تر می‌شود، کوه کوچک‌تر می‌شود تا به اندازه لقمه‌ای شد، در دهنش گذاشت، دید از حلوا شیرین‌تر است. نخست کوه و سنگی محکم بود، سپس لقمه‌ای این‌طور شیرین و لذت‌بخش گردید. لذت ملکوتی غیر از لذت مادی است صدها برابر است.

    دوباره حرکت کرد. به او دستور داده‌ بودند دومین چیزی که دیدی آن را نهان کن، همانطوری که می‌رفت طشت طلایی دید، فوراً طشت طلا را کرد زیر خاک. پشت که کرد صدای زمین‌لرزه آمد، خاک‌ها عقب رفت و طشت طلا آشکار شد. با خود گفت به من مربوط نیست، به من گفته‌اند خاکش کن، من هم خاکش کردم.

    سومین چیزی که دید کبوتری بود که بازی دنبال او بود. کبوتر آمد پناهنده شد به پیغمبر. به او گفته بودند سومین چیز را نگه دار. فوراً  آن را در آستین لباسش آرام نگه داشت. چهارمین چیزی که آمد باز شکاری بود. گفت به من گفته‌اند محرومش نکن. یک تکه گوشت به او داد.

    پنجمین چیزی که تا می‌دید باید فرار می‌کرد، لاشه مرداری بود که بوی گندش بلند بود (مردارها مختلف است، آنکه بوی گندش از همه بیشتر است مردار آدمی است. بوی مردار انسان زیاد اذیت می‌کند. لذا واجب شده بدن را دفن کنند و به اندازه‌ای پایین ببرند که بویش بالا نیاید و زنده‌ها را ناراحت و اذیت نکند.) تا دید لاشه‌ مردار است، پا به فرار گذاشت. اما بعد از مرگ نمی‌توان فرار کرد. قرآن می‌فرماید: آرزو می‌کنی دور باشی ولی نمی‌شود. هر جا بروی لاشه همراهت هست.2

    پس از اینکه پنج منظره ملکوتی را مشاهده کرد، حکمتش را پرسید.

    اول: خشم

    به او فهماندندکه کوه نمودار خشم است. آدمی وقتی در خشم می‌رود، اگر بخواهد جلوی خودش را بگیرد خیلی برایش سخت‌ است؛ مثل اینکه می‌گویند این کوه را بخور. ولی اگر آدمی خشمش را فرو ببرد، با اینکه سخت است، اما به خاطر رضای خدا جلوی خودش را بگیرد، کارش می‌رسد به جایی که خودش از سکوتش لذت می‌برد. می‌گوید خوب شد هیچ نگفتم، کسی را نزدم. گاه می‌شود آدمی -پناه به خدا!- در حال خشم لباس خودش را پاره می‌کند. در حال خشم گاهی رعشه می‌گیرد، شوک به او دست می‌دهد، سکته ناقص یا کامل می‌کند، فلج می‌شود که دیگر بعد هم علاج نمی‌شود. ولی اگر خودش را کنترل کرد، مثل این است که لقمه گوارایی می‌خورد.

    دوم: عمل خالص

    مسلمان! اگر کاری برای خدا کردی، آن را نهان کن، نگو. بعضی‌ها بلند می‌گویند: الحمدلله کار خیری پیش آمد انجام دادیم! گاهی خودت را گول میزنی، می‌گویی من می‌گویم تا دیگری تشویق بشود. شوخی می‌کنی، می‌خواهی خودت را جلوه بدهی لذا اینجور می‌کنی. تو آن را نهان کن، خدا آشکارش می‌کند. خدا وا می‌دارد برایت بگویند، مدحت هم بکنند بهتر از آنچه که خودت می‌خواستی.

    سوم: نصیحت

    کبوتری که به تو گفتیم بگیرش نصیحت است. اگر کسی به شما نصیحت کرد، نگو تو کیستی که به من نصیحت می‌کنی. از هر که باشد، کوچک‌تر و ضعیف‌تر از تو باشد، گناهکار‌تر از تو باشد، نصیحت را گوش بگیر؛ از دهن هر کس که باشد.

    چهارم: سائل

    چهارمی را که گفتیم محرومش نکن سائل است، هر که می‌خواهد باشد. هر کسی چیزی از تو خواست، هر چه که باشد محرومش نکن.

    پنجم: غیبت

    از چیز پنجمی که گفتیم فرار کن غیبت است. غیبت لاشه مردار است. تا خواستند در مجلسی غیبت‌ کسی را بکنند فرار کن، گوش نگیر. اگر گوش گرفتی بر تو واجب است رد کردن غیبت، جواب‌ دادن، اصلاح کردن، مانع شدن. غیبت‌کننده را باید به توبه واداری. پس چه بهتر پیش از آنکه گرفتار شوی فرار کنی.3 هر عملی که آدمی در دنیا می‌کند ملکوتی دارد. این غیبت هم ملکوتش لاشخوری است که بعد از مرگ برای همه آشکار می‌شود.

    1-    مستدرک الوسائل.

    2-    تود لو أن بینهم و بینها أمداً بعیداً؛ آرزو می‌کند که بین او و گناهش به مسافتی طولانی جدایی بود. سوره 3‌، آیه 30

    3-    لئالی الاخبار، صفحه 184

     



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/8/30:: 4:30 عصر | نظرات دیگران ()

    » نصا یح

    هفت نصیحت مولانا    
    گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن(مثل رود) باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) اگرکسی اشتباه کردآن رابپوشان(مثل شب) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)



  • کلمات کلیدی :
  • مـــــــحـــــب:: 87/8/30:: 1:19 عصر | نظرات دیگران ()

    <      1   2